آقا محمد علي كرمانشاهي
149
مقامع الفضل
خواهد بود ، چنانكه در عصر حجّاج ، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام آن را نصب فرمود ، پس آزار صعبى به هم رسانيدم كه بر جان خود ترسيدم وميسّر نشد كه به حج روم ، پس نايبى فرستادم كه أو را ابن هشام مىگفتند وكاغذى به أو دادم سر به مهر ، كه در آن پرسيده بودم از مدت عمر خود ، واينكه مرگم در اين آزار هست يا نه ؟ وگفتم آرزوى من اين است كه اين رقعه را به واضع حجر رسانى وجوابش را بستاني وتو را از براي همين مىفرستم . پس ابن هشام گفت كه : به مكّه رسيدم وچون ديدم كه مىخواهند حجر را نصب كنند وقدرى زر به خدّام كعبه دادم تا به حمايت ايشان ايستادم در جائى كه واضع حجر را توانم ديد ، پس ديدم كه هر كس حجر را مىگذاشت اضطراب مىكرد وقرار نمىگرفت ، تا آنكه جوانى أسمر اللون خوش صورتي آمد وحجر را گرفت وبر موضعش گذاشت ، پس درست ايستاد ونيفتاد وبه اين سبب صداهاى مردم بلند شد وآن جوان برگشت كه از مسجد بيرون رود ، من از عقب أو رفتم ومردم را از راست وچپ خود دور مىكردم ، ومىدويدم تا آنكه مردم خيال مىكردند كه من ديوانه شدهام وراه را به من نمىدادند ، وچشم از أو بر نمىداشتم تا از مردم دور شدم ومن مىدويدم وأو به آرام مىرفت وبه أو نمىرسيدم وچون به جايى رسيد كه غير من أو را نمىديد ، ايستاد وگفت : بده آنچه با توست ، پس رقعه را به أو دادم ، وپيش از آنكه در آن نگاه كند گفت : به أو بگو كه در اين آزار بر تو خوفي نيست وآنچه از آن چاره نيست بعد از سى سال خواهد شد . ابن هشام گويد كه : پس مرا گريه گرفت به حدّى كه نتوانستم حركت كنم ومرا بجا واگذاشت ، ورفت ، أبو القاسم گفت كه : ابن هشام اين مقدمات را به من گفت . وچون سال [ سيصد و ] شصت وهفت شد أبو القاسم مريض گشت ، پس در أمور خود ملاحظه مىكرد ووصيت خود را به جدّ وجهد مىنوشت ، پس به